تك بيتي
نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت
کــه زخـم هـای دل مـن عـلاج نـداشت
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 7:14 توسط مرتضی
|
نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت
کــه زخـم هـای دل مـن عـلاج نـداشت
زلف را یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی
با حلقه های موی تو بر دار می شویم
مي بايــــــــدم ز بـــهر گلي بوســــــتان خريد
اوجي نطنزي
كه از شمع ، آتش اوّل در نهاد ريسمان گيرد
صائب
بپرسید از غم و تیمار راهش
تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا