تك بيتي

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

کــه زخـم هـای دل مـن عـلاج نـداشت


تك بيتي

یک دست جام می و یک دست زلف یار 

رقصـی چـنـیـن مـیـانـه مـیـدانـم آرزوست

تك بيتي

آمـدی بـا تاب گیسو تا کـه بیتابم کنی

زلف را یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی


تك بيتي

حـلاج پـیـشـه ایـم و دانـیـم که عاقبت

با حلقه های موی تو بر دار می شویم

تك بيتي

صــــد ناز ميكشــــم ز تو از بهـــر يك نـــياز         

مي بايــــــــدم ز بـــهر گلي بوســــــتان خريد       

اوجي نطنزي

تك بيتي

ضعيفان خاك و خاشاكند سيلاب حوادث را         

كه از شمع ، آتش اوّل در نهاد ريسمان گيرد       

صائب

تك بيتي

ثنا ها کرد بر روی چو ماهش

بپرسید از غم و تیمار راهش

تك بيتي

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

تك بيتي

شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ

تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا

تك بيتي

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج بغیر خود مگردان ما را

تك بيتي

تــو مـپنـدار کـه از یـاد تـو را خـواهـم برد


من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد