تک بیتی
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
شهریار
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 7:40 توسط مرتضی
|
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
راه گــم کـردن دریــن ره رهـنـمــایــی دیــگــر اســت
عاشق مشوید اگر توانید
تا در غم عاشقی نمانید
سنایی
عجبست اگر توانم ،که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر،که اسیر باز باشد؟
زمحبتت نخواهم ،که نظر کنم به رویت
که محب صادق آن است که پاک باز باشد
سعدی
عشـق ، اول ناتـوانان را بـه مـنـزل ميبـرد
خار و خـس را زودتر دريا به ساحل ميبرد
یــاد مـن هم نکنی باز به یادت باشم
فقط این فعل و بلد شدم که میمیرم برات
تا طبـیــب روز بـیــماری شــود
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
زدی بر دل به قربان نشانت
دعا کردم شبی را تا سحرگاه
که شاید صبح گردد با لبانت